امروز روزی نسبتن معمولی بود. شایدم نبود! کی می‌دونه؟! دانشکده که خبری نبود، خیلی خلوت بود هم‌راه با یک‌سری موجودات کوچولو که انسان سخت بتواند باور کند که این جماعت هم به سن تحصیلات عالیه رسیده‌اند مدتی‌ست! (جمله‌ی معترضه: نکنه پیر شدیم رفت؟!)

خبری که نسبتن قابل توجه بود این‌که آقای کشن‌فلاح –استاد تئاتر- جای‌گزین آقای دهقان‌پور -استاد سینما- به عنوان ریاست دانشکده شده‌ن. هنوز نفهمیدم این تغییر و تحول برای چیه، ولیکن‌که فکر نمی‌کنم در نهایت فرق خاصی به حال کسی بکنه – اگر هم بکنه به حال ما که نمی‌کنه یحتمل، هرچی باشه ما دیگه آردمونو بیختیم، الک‌مونم که خودتون به‌تر می‌دونین!

اما حالا بچه‌های سینما فکر می‌کنن خیلی خوش به حال ما تئاتری‌ها شده و این‌که ریاست دانشکده تئاتری باشه حتمن به نفع ماست. امیدوارم که این‌طور باشه ولی اصولن کم پیش می‌آد که آدم گذرش به دفتر رئیس دانشکده بیفته؛ بنابراین به لحاظ شخصی که فرقی نمی‌کنه، می‌مونه سیاست‌های کلان که بنده از این جور چیزا کاملن بی‌اطلاعم! اصلن به ما چه؟ مگه ما کاری غیر از حضور به هم رسانیدن در کلاس‌ها داریم؟ که اونم شکر خدا به خوبی و خوشی داره برگزار می‌شه. دیگه چی می‌خوایم؟

کلن که این بحث قرار نبود این‌قدر مطول بشه فقط همین رو اضاف کنم که علی‌رغم صفحه گذاشتن‌ها و غرغرهای بچه‌های سینما به جان آقای دهقان‌پور، بنده فکر می‌کنم که ایشان مدیر خوبی هستن. همین که با این همه تغییر و تحولات دانشگاه هنر، دانشکده‌ی سینما و تئاتر هم‌چنان در ثبات نسبی به کار خودش ادامه می‌ده می‌تونه دلیل کافی باشه.

و اما از روی بی‌کاری یک سری هم به دانشکده‌ی کاربردی زدم. اون‌جا هم به نظرم خیلی خلوت اومد. کلن به گمونم اون اتمسفر سابق دیگه توی دانشگاه نیست. شاید هم از عوارض پیری باشه؛ کی می‌دونه واقعن؟!

اون‌جا جشن عکس بود. جشنی که باعث گشت یک حرص اندکی بخورم. و اما دلایل این اندک حرص: اولن که سن‌ایچ‌ش خوش‌مزه نبود! (هرچند بماند که من دو تا خوردم) دویمن که از شنبه شروع شده بود و ما بی‌خبر! سیومن که یک تکه کاغذی – شبیه به تبلیغات ساندویچی‌ها – رو می‌دادن دست مردم به عنوان بولتن! ( دراین مورد هیچ اغراقی صورت نگرفته، واقعن یک کاغذ در قطعA5 بود ) چهارمند این‌‌که کل ماحصل جشن شده بود یک راه‌رو به طول زمین فوتبال فارابی که به گمان بنده چندین عکس نازیبا، کم‌مایه و غالبن فولو! در اون به چشم می‌خورد.

لازم به ذکر است که من کارشناس عکس نیستم ولی فکر کنم از یک شعور اولیه برخوردار باشم. حرص آدم از این‌جا درمی‌آد که برای یک هم‌چین نتیجه‌ی پی‌زوری‌ای پنج روز بریز و بپاش می‌کنن و سن‌ایچ بد مزه به خورد ملت می‌دن و افتتاحیه و اختتامیه و جایزه و تشکیلات! همه‌‌ی این‌ها هیچ اشکالی نداره، شاید خیلی هم خوب باشه؛ مسئله این‌جاس که چرا یک رشته‌هایی مثل تئاتر – و خیلی رشته‌های دیگه که من اطلاع دقیقی ازشون ندارم – این‌قدر مهجور موندن؟ چرا این کار که با صرف انرژی و وقت یک گروه چند نفره انجام می‌شه، محکوم به اینه که توی پلاتوها محصور بشه و حتا امکان اجراهای داخل دانشگاه براش نیست؟ مشکل از خود ماست یا بی‌توجهی مسئولان؟ یا جفتش؟ نکنه خودمون هم داریم خودمونو فراموش می‌کنیم؟ شاید هم اصلن این همه کش دادن نداره و باید به همون حرص اندک قانع بود. بگذریم.

رفتم نمایش بچه‌ها رو دیدم. برای دیدنت قهوه دم کرده‌ام. نوشته‌ی نعیما کرمی و کار خودش و مهرداد مصطفوی. انتظار یک کار لوس رو داشتم و حتا به تبلیغات دوست گرام مبنی‌بر مزایای خرید بلیت و ارج نهادن به فرهنگ و از این جور مسائل وقعی ننهادم و سرم رو انداختم پایین و رفتم تو سالن. کار ساده‌ای بود. خیلی ساده و راحت ارتباط برقرار می‌کرد؛ روایت یک چند ضلعی عشقی؟! و نمایش ارتباط بین دو جنس – که توی اون تفاوت سنی نقش مهمی داره -.و در نهایت یک شکست همه جانبه. نمی‌خوام وارد تحلیل ساختاری و این مسائل بشم ولی ویژگی ممتاز این نمایش توانایی در برقراری ارتباط و روایت سالم قصه بود – چیزی که این روزها مخصوصن در تئاتر دانشجویی و حتا تئاتر بدنه کم‌تر می‌بینیم – به طوری که این صمیمیت باعث می‌شه خیلی از ضعف‌های تکنیکی – که عمده‌ترینش عدم تطابق سن بازیگران با سن نقش‌هاس – نادیده گرفته بشن. اگر تئاتری‌های دو نسل قبل این نمایش رو ببینن احتمالن خواهند گفت که چرا این‌قدر تلخ؟ و احتمالن از این دم خواهند زد که این نوع روابط بین اشخاص اشتباهه و باید یک آرمان و نقطه‌ی روشنی باشه و پس کار توی نویسنده چیه و اینا. ولی حقیقت اینه که دیگه اون‌ها هم باید قبول کنن که این‌ها همون چیزاییه که می‌تونه از کله‌ی این نسل بیرون بیاد. اونا راس می‌گن، اصلن خوب نیست. ولی همینه که هست!

موقع خروج از این که به تبلیغات دوست گرام توجه نکردم کمی عذاب وجدان داشتم!

    ۲ دیدگاه

  1. siamak
    ۱۶ آذر ۸۷ - ۳:۲۶ ق.ظ - #

    درست فهمیدی چرا دیگه دانشگاه حال نمیده، پیر شدیم رفیق

  2. ۱۷ آذر ۸۷ - ۳:۰۱ ب.ظ - #

    salam dooste man tabrik migam. be omide didar.

فرستادن ديدگاه