ـ به دنبال خودم میروم
این را گفت و راه افتاد. دیری بود که خودش را گم کرده بود.
این داستان، آنجا بود که دوستان دیگر آینه نبودند. آینه هم دیگر دوست نبود.
رفت و رفت.
ـ خودم را روشن میکنم
ایستاد و این را با خودش گفت.
این داستان، آنروز بود که همهجا تیره و تار بود. هیچچیز پیدا نبود.
آتشی در دل افروخت و پردهها در آن بسوزاند؛ نوری پیدا شد و گرمایی.
ـ خودم را مهربان میکنم
ایستاد و این را با خودش گفت.
این داستان، آنهنگام بود که مهر در بند کینه بود. مهری نبود مگر در پناه کین.
مهر ورزید تا آنجا که بزرگتر از کینه شد؛ کینه را در پناه مهر گرفت.
این داستان، آن چهلروز بود که او هرروزش در جایی ایستاد و چیزی با خود گفت. آن چهل روزی که به سوی خود میرفت.
ـ ایکاش نمیایستادم
باز ایستاد و این را با خودش گفت. هنگامی که به شهر خود بازگشت.
این داستان، آنگاه بود که دیگر مهری نبود. هرچه بود کین بود کین.
رفت و رفت.
ـ شاید بیراه رفتهام
باز ایستاد و این را با خودش گفت. هنگامی که به شهر خود بازگشت.
این داستان، آندم بود که هرجا تیره و تار بود. هیچچیز هیچچیز پیدا نبود.
رفت و رفت.
ـ خودم را نیافتهام
باز ایستاد و این را با خودش گفت. هنگامی که به شهر خود بازگشت.
این داستان، آنآن بود که دوستان آینه میشکستند. آینه هم دشمن بود.
رفت و رفت.
این داستان، آن روزگاری بود که بود. آن روزگاری بود که هست.
ـ به دنبال خودم میروم
این را گفت و به راه افتاد. دیری بود که به دنبال خودش میرفت.
این داستان، هیچجا هیچروز هیچهنگام هیچگاه هیچدم هیچآن نبود. نبود.
رفت و برای همیشه رفت!
۴ دیدگاه
پارودی رو چیکار کردی برادر؟
این که به درد نمی خورد!
ولی پست قبلیت جالب بود.
عجب!!! بگو برگرده و تا خودش رو پیدا نکرده جایی نره… پوچ گرایی چرا؟
سلام بر اشکان عزیز………آخرین باری که دیدمت در راهروی تئاتر شهر بود که با محاسنی بلنددر حال قدم زدن بودی .قبل اجرای ماچیسمو…