مثلی هست که می‌گه شهر که شلوغ بشه غورباقه هفت‌تیر می‌کشه.

خیلی ساده‌انگارانه خواهد بود که هفت‌تیرکشی غورباقه رو فقط نتیجه‌ی شلوغ شدن شهر بدونیم؛ همون‌طور که ابوعطا خوندش رو هم نباید فقط تحت تاثیر سربالا رفتن آب دونست.

این دیگه مثل روز روشن‌ه که غورباقه اصولن موجودی واکنشی‌ست؛ یعنی هر تغییر و تحولی در محیط زیستی‌ش باعث بروز واکنش‌های متفاوتی در اون می‌شه. ولی آیا فقط همین تغییر و تحولات محیطی باعث ایجاد این واکنش‌ها می‌شه یا این‌که مسائل عمیق‌تری وجود داره که ما مدت‌هاس از اون‌ها غافل‌یم؟

آیا غورباقه موجود دم‌دمی مزاجی‌ه؟ یا حتا موجودی نون‌ به نرخ روز خور؟ می‌شه این احتمال‌ها رو بررسی کرد. همه خوب می‌دونیم که غورباقه جانوری‌ست دو زیست، یعنی می‌تونه خودش رو با شرایط متفاوتی وفق بده، ولی این وفق دادن به معنی یک سازگاری کورکورانه نیست؛ اون در حقیقت این قابلیت رو داره که با شرایط کنار بیاد ولی با وصف این سازگاری بالا هیچ‌وقت غورباقه بودن خودش رو فراموش نمی‌کنه. اون با خودش می‌گه: درست‌ه که دارم به این شرایط (شاید نامناسب) تن می‌دم، ولی باز هم یک غورباقه‌م!

همین خاصیت غورباقه باعث می‌شه که ما تصور کنیم با جانوری ریاکار طرف‌یم، موجودی که توی هرنوع موقعیتی سر به سازش‌کاری و اطاعت بر‌می‌داره. ولی ما که از دل غورباقه خبر نداریم!

این‌ که دیگه واضح و مبرهن‌ه که غورباقه جانور کوچکی‌ست، جانوری که ممکن‌ه به سادگی زیر فشار‌های بی‌رحم محیطی له بشه. باید قبول کنیم که اون چاره‌ی دیگری جز این سازش‌کاری نداره. این اطاعت همه جانبه در حقیقت راه دررویی برای صیانت از غورباقه بودن‌ش‌ه. باید قبول کنیم که غورباقه هیچ‌وقت نمی‌تونه شیر باشه! حتی نمی‌تونه (اگر هم بخواد) در هیچ موقعیتی مثل شیر عمل کنه. اصلن چرا شیر؟ چرا راه دور بریم، اون حتا نمی‌تونه مثل یک وزغ باشه! اون غورباقه‌س و چیزی جز این نیست.

خود شما اگر در موقعیت‌های صعب زندگی قرار بگیرین؛ در شرایطی که هیچ راهی جز اطاعت نداشته باشین چه‌کار می‌کنین؟ چیزی غیر از این‌ه که تن می‌دین و منتظر شرایطی می‌شین که بتونین دوباره به حالت ایده‌آل خودتون برگردین؟ مسلمن چیزی جز این نمی‌تونه باشه. ولی چیزی که مهم‌ه این‌ه که شما در اون حالت هم باز یک انسان هستین – حتا اگه توی اون شرایط رفتاری انسانی از خودتون نشون نداده باشین – حداقل خودتون که دیگه می‌دونین چی هستین!

خوب، همه این‌ا گفته شد تا به این برسیم که حالا موجودی مثل غورباقه – با همه‌ی ضعف‌ها و سازش‌کاری‌هاش – چه‌طور به جایی می‌رسه که هفت‌تیر بکشه. خودتون به‌تر می‌دونین که هفت‌تیرکشی کار ساده‌ای نیست؛ یا دست‌کم یک کار عادی نیست و از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آد. پس چه پروسه‌ای باید طی بشه که یک موجود مطیع و آسیب‌پذیر تبدیل به موجودی طاغی و عصیان‌گر بشه؟

سوال بنیادی آن است که این عصیان و سرکشی در غورباقه اصولن امری ذاتی‌ست که در او به صورت بالقوه و نهفته وجود دارد و در لحظه‌ی مناسب به حالت بالفعل و پیدا در می‌آید؟ یا نه، این طغیان امری‌ست الحاقی‌ که در پی اهدافی منفعت‌طلبانه در موقعیت مناسب توسط غورباقه انتخاب می‌شود؟

از آن‌جایی که ما غورباقه نیستیم و هم‌چنین نمی‌توانیم عکس‌العمل‌های غورباقه‌ای را با معیارهای انسانی بررسی کنیم، ناچار باید از تجربه و آزمایش استفاده کنیم. مطالعات آماری در دسترس نشان می‌دهد که هفت‌تیرکشی و نیز هیچ مورد مشابهی که مصداق اعمال خشونت باشد هیچ‌گاه در جامعه‌ی غورباقگان دیده نشده‌است. اما چیزی که باید در نظر گرفته‌شود این‌ست که در این مطالعات هرگز درجات شلوغی شهر لحاظ نشده‌است. یعنی ما که در این تحقیق اصولن با دو شاخص عمده (خشونت غورباقه وشلوغی شهر) سرو کار داریم تنها یکی از دو شاخص (خشونت غورباقه) را در دست داریم و همین مهم باعث می‌شود که نتوانیم جمع‌بندی دقیقی ارائه دهیم. پس در غایت این تحقیق تنها می‌توان به ارائه‌ی فرضیه (و نه حتا نظریه) بسنده کرد.

همه خوب می‌دانیم که سرچشمه‌ی همه‌ی مثل‌هایی که از گذشتگان به ما رسیده به نوعی به واقعییات روزمره‌ متصل بوده؛ حمکت پدران ما این‌طور حکم می‌کرده که واقعیت‌های جامعه‌ی خودشون رو به صورت افسانه، اسطوره، پند یا مثل در بیارن. پس می‌شه احتمال داد که در گذشته‌یی نامعلوم ـ که سندی ازش در دست نیست ـ این چیزی که در مثل از اون به‌عنوان شلوغی شهر یاد شده، اتفاق افتاده و موجبات اعمال خشونت توسط غورباقگان رو فراهم آورده. از شکل هشداردهنده‌ی این مثل به نظر می‌آد که احتمالن این خشونت از سمت غورباقه عواقب خطرناکی به بار آورده و اگر جز این بود اصولن پیدایش این مثل باید مورد تردید قرار می‌گرفت. این مثل به صورت سربسته و رمزی به ما گوش‌زد می‌کنه که در آینده‌یی نامعلوم بر اثر شلوغی شهر، جمعیت غورباقه دست به استفاده از سلاح گرم می‌زنه و با این خلاصه‌گویی و حکمت رمزی، ما رو از عواقب شوم این واقعه برحذر می‌داره.

حالا باید پرسید که شلوغی شهر از سمت نیاکان ما به چه مفهومی به کار رفته؛ آیا شلوغی شهر بر مفهومی ترافیکی دلالت می‌کند؟ و یا معنایی ثانویه دال بر هرج و مرج و گسیختگی نظام اجتماعی از آن استخراج می‌شود؟

اگر حالت اول درست باشد باید گفت که همین تهران خودمان و اکثر کلان‌شهرهای دیگر دنیا در حال حاضر بار سنگینی از ترافیک انسانی و غیرانسانی را تحمل می‌کنند که به مراتب از دوره‌های پیشین چشم‌گیرتر است؛ و همان‌طور که می‌دانیم در هیچ‌یک از این نقاط،‌ نمودی از این خشونت مورد نظر از سمت غورباقه مشاهده نشده‌‌است. اما اگر حالت دوم را در نظر بگیریم ـ که محتمل‌تر به‌نظر می‌آید ـ باید قبول کرد که در دوران جدید،‌ ما هرچه بیش‌تر به سوی ساخت‌مندی نظام اجتماعی و پرهیز از هرج و مرج پیش رفته‌ایم؛ پس باید نتیجه گرفت که این ثبات در نظام‌های کنونی، مجالی برای بروز چنین خشونتی به‌ وجود نیاورده‌‌است. ولی آیا وضع تا ابد همین‌گونه خواهد ماند؟ آیا این ثبات و رفاه نسبی باعث می‌شود که ما حکمت نیاکان‌مان را یک‌سره به بوته‌ی فراموشی و کتمان بسپریم؟ آن دانش رمزآلود ـ که هنوز بسیاری از ورطه‌های‌ش بر ما مکشوف نشده ـ آیا پیش‌بینی روزی هول‌ناک را برای نوع بشر نکرده است؟ روزی که نظام زندگی اجتماعی چنان دگرگون شود که غورباقه در آن به هفت‌تیرکشی بپردازد؟

بی‌شک باید این پیام را از سوی گذشتگان جدی بگیریم و در پی راهی برای حل مسئله و یا دست‌کم ارزیابی وجوه مختلف آن باشیم.

حالا باید به پرسش بنیادی سطور بالا برگردیم، این‌که چه عامل یا عواملی باعث می‌شه جانور ضعیفی مثل غورباقه به درجه‌یی از شهامت و گستاخی برسه که دست به استفاده از سلاح گرم بزنه؟ و این‌که خشونت در غورباقه به شکلی ذاتی نمود پیدا می‌کنه یا به شکلی الحاقی؟

مطالعات نشون می‌ده که غورباقه هم‌واره در رابطه‌یی مستقیم و بی‌واسطه با محیط عمل می‌کنه و هم‌واره در این رابطه حالتی انفعالی به خود می‌گیره. به زبان ساده این‌که هم‌واره این محیط است که غورباقه را متاثر می‌کند و نه غورباقه محیط را! پس می‌شود نتیجه گرفت که شرایطی که غورباقه در آن دست به اعمال خشونت می‌زند شرایطی‌ست که از سوی محیط به او اعطا می‌شود و خود او در رقم زدن این شرایط کوچک‌ترین تاثیری نخواهد داشت.

حال باید پرسید که این شرایط چه‌گونه شرایطی خواهد بود. مسلمن این شرایط نوعی واسازی نظام قدرت است؛ نوعی دگردیسی که موجودی محافظه‌کار مثل غورباقه را به موجودی اقتدارگرا بدل می‌کند. در این دگردیسی، قدرت گرفتن غورباقه به شکلی طبیعی و بدون نیاز به دگردیسی خود او صورت می‌گیرد؛ خشونت غورباقه در این شرایط همان‌قدر طبیعی‌ست که ابوعطا خواندن‌ش در شرایطی متفاوت مثل سربالا رفتن آب. در هر دوی این شرایط غورباقه هم‌چنان موضع انفعالی خود را حفظ می‌کند و هم‌چنان تحت تاثیر مستقیم محیط قرار دارد.

پس با توجه به پند قدما، ما با دو موقعیت اساسی و محتمل در برابر غورباقه روبه‌رو هستیم؛ اول موقعیتی که در آن غورباقه به یکی از ارکان قدرت بدل می‌شود، و دوم موقعیتی که غورباقه در آن با وضعی انفعالی‌تر از پیش سرگرم خواندن ابوعطا می‌شود.

به نظر می‌رسد کلید کشف معما در انطباق همین دو نمونه از امثال است. این دو مثل هم‌چون قطعات پازل هم‌دیگر را کامل می‌کنند و خاصیت هم‌پوشانی آن‌ها راهی را پیش پای جامعه‌ی بشری قرار می‌دهد. گمان می‌رود مثل دوم از سوی حکمت رمزی نیاکان ما به صورت راهی برای مقابله با وضعیتی که در مثل اول ترسیم شده ارائه می‌شود؛ راهی که به ما نشان می‌دهد چه‌گونه موجودی را که می‌تواند در نوع خاصی از شرایط بسیار خطرناک و تهدیدکننده ظاهر شود، سرگرم امور بی‌هوده‌یی (مثل خواندن ابوعطا) کرد که دیگر هیچ‌گاه خیال رسیدن به آن شرایط خاص را هم در سر نپرورد.

این راه در این مثل، سربالا رفتن آب قلمداد شده‌است. همان‌طور که می‌دانیم آب محیط اصلی و طبیعی زیست غورباقه است. آب در این مثل به عنوان محیط زیستی غورباقه، در مقابل شهر در مثل پیشین به عنوان محیط زیستی انسان به کار رفته‌است. و اما سربالا رفتن در این مثل به‌مانند شلوغ شدن در مثل پیشین، بر همان هرج و مرج و گسیختگی دلالت می‌کند؛ با این توضیح که سربالا رفتن، یک بار اضافی معنایی دال بر واژگونی همه‌جانبه را به هم‌راه دارد. پس باید این‌طور استنباط کرد که راه گریز از قدرت گرفتن غورباقه آن است که محیط زیستی او را چنان دگرگون سازیم که موضع انفعالی او در برابر چنین تحولی، تنها خواندن ابوعطا را برگزیند و فرصت پرداختن به امور مهم‌تر و جدی‌تری را نداشته‌باشد.

به راستی که جامعه‌ی بشری برای حفظ و صیانت خود در برابر حملات احتمالی سایر موجودات بی‌گانه و غیرخودی، باید هم‌واره هوشیار و کنش‌گر عمل کند و هم‌چنین گنجینه‌ی ناب دانش و حکمت گذشتگان و نیاکان را سرلوحه‌ی اعمال و رفتار خود قرار دهد.

با این امید که نوع بشر هرگز شاهد هفت‌تیرکشی موجود رقت‌انگیزی مثل غورباقه نباشد و با دانش و بصیرت خود، او را به وضعیت بی‌خطری مثل خواندن ابوعطا رهنمون کند!

    ۷ دیدگاه

  1. پریس
    ۲۶ دی ۸۷ - ۱۱:۵۹ ب.ظ - #

    واااااااااای خدایاااااااا این کارو با ما نکن! عمق فاجعه می دونی کجاست؟ این جاست دقیقاَ همین جا!!! من فقط خوندم یه حالی شدم ! تو که نوشتی چند تا حال ممکنه شده باشی؟ در برنامه بعد از یه کارشناس خزنده پروری دعوت کن کمی در مورد ریاکاری و دو رنگی یا حتی چند رنگی آفتاب پرست توضیح بده! باشد که رستگار شویم!!!

  2. ۲۷ دی ۸۷ - ۱۲:۰۰ ق.ظ - #

    جناب آقای جنابی،
    احتراما به استحضار میرساند قورباغه را غورباقه نوشتن برای شخصیت فرهیخته ای چون شما زیبنده نیست.
    جسارت بنده را من باب مصدع اوقات شدن می بخشید، زیاده عرضی نیست.

    با تقدیم احترام
    حسین شیرزادی

  3. ۲۷ دی ۸۷ - ۴:۵۱ ق.ظ - #

    بسیار زیبا و هشدار دهنده.
    اما خود ما انسانها بسیار خطرناکتر از غورباقه هستیم.
    چه بسا خود تو روزی از فرط خوشحالی ، (خوشحالی ؟) هفت تیر بکشی و منو بکشی.
    ؟؟؟

  4. ۲۹ دی ۸۷ - ۳:۵۵ ق.ظ - #

    همین رو اگه تو دو تا پاراگراف می نوشتی کلی خوب بود اما روده ت درازه دیگه. ضمنن قورباغه اگه منظورته، گیرم قور ش رو غور نوشتی ولی عزیزم باغ ش که باغه نمی تونی باق بنویسی. از ما گفتن.

  5. نیلوفر
    ۳۰ دی ۸۷ - ۱۲:۲۶ ق.ظ - #

    سلام…
    ۱: شرمنده…
    ۲: من فکر می کنم دوزیست بودن غورباقه فقط نشانه توانایی این موجود است، به دلیل اینکه می تونه در دو محیط متفاوت زندگی کنه و این توانایی رو دیگران ندارند…
    ۳: اما فکر می کنم نون به نرخ روز خوردن قضیه اش کاملا متفاوت است و این صفت در شان غورباقه نیست… اشخاص مذکور (نون به نرخ روز خور) ترسو هستند یعنی کسانی هستند که به خاطر موقعیت شون حاضرند تن به هر کاری بدهند حتی خفت و خواری… و این برازنده غورباقه نیست…
    ۴: غورباقه لازم نیست شیر باشه یا هفت تیر کش باشه تا همه ازش حساب ببرند… نمی دونم تا حالا غورباقه ای رو آزار دادی یا نه؟ کمترینش اینه که بلایی به سر انگشتان نازنین تون می آره که تا عمر دارید یادتون می مونه…

  6. Oojalar!
    ۳۰ دی ۸۷ - ۱۱:۴۸ ق.ظ - #

    کامل با چاپز موافقم! این خزعبلاتو به اسم داستانک میدی به خورد ملت؟ کامل هفت تیر کش شدی خوب! به اون پیرن سبزتم میاد!

  7. لازاروس
    ۳۰ دی ۸۷ - ۱:۳۱ ب.ظ - #

    دوست جان
    با نان خوردن به نرخ روز نه،بل با تطابق همیشگی نیز مخالفم.چه شاید بسی مشکلانمان از همین انطباق باشد با شرایط بدی که به عوض تغییرشان،خود را محکوم به پذیرش شان می کنیم!بحث انطباق ،مقابله و تغییر بحث جالب و البته الزامی ست.
    به هر حال،خوب بود.منتظر نوشته های بعدی هستیم.

فرستادن ديدگاه